علی

10:27 بعد از ظهر - شنبه بیست و دوم مهر 1391 // نویسنده: علی نامور عارفی

شرمنده ام علی؛ برای همه ی دردهایی که میکشی

 

چشمهایش بسته بود. صدای گریه اش فضای اتاق را پر می کرد. اتاقی که به زحمت سه زن را در خودش جا داده بود. هیچکس اسمش را نمیدانست، چون تا به حال کسی به این حتی فکر هم نکرده بود. پدرش را هم کسی نمی شناخت. اما مادرش را همه می شناختند. شانس آورده بود که هنوز زنده اش گذاشته اند. آخر همه میگفتند که تخم حرام، نجس است. زنی که پاهایش را گرفته بود، گفت بچه است. و منظورش این بود که پسر است. دو زن دیگر نفس راحتی کشیدند. همان زن قابله دوباره گفت یکی برود دنبال آقا سید. تا آقا سید بیاید، زنها خودشان را جمع و جور کرده و روی فاطمه پتو انداخته بودند. آقا سید که آمد، در گوشش چیزهایی زمزمه کرد. زمزمه های آقا سید که تمام شد فاطمه پرسید مسلمانش کردید؟ و جواب شنید که اسمش را میگذارم علی، یادت باشد که خادم امیرالمومنین است. حالا دیگر اسمش علی بود.

چشمهایش بسته بود. پلک هایش را تا نیمه باز کرد. نور توی چشمهایش دوید و مجبورش کرد تا دوباره آنها را روی هم بگذارد. روز شده بود. چشمهایش که کمی عادت کرد، پا شد. رختخوابش را که چند تکه کارتن بیشتر نبود، جمع کرد و بالشش را که همان کفش هایش بود، پوشید. نه از صبح بهاری لذت برد و نه از جیک جیک گنجشک ها. دستهایش را عقب برد و سینه اش را جلو آورد تا خمیازه ای بکشد، اما دلش درد گرفت و نتوانست. خودش را جمع کرد و دلش را محکم فشار داد. یادش آمد که دیشب چیزی نخورده بود. دیروز ظهر هم. جیبهایش را گشت. خوب هم گشت، ولی چیزی پیدا نکرد. از باغ بیرون آمد. باغ نزدیک یک خوابگاه دانشجویی بود. اگر شانس می آورد، توی سطل های بزرگ آشغال، میتوانست چیزی برای خوردن پیدا کند. پیدا هم کرد. یک نان باگت خشک، با چندتا گوجه ی له شده، که از قضا فرنگی هم بود. خوشحال شد. به هر حال صبحانه ی خوبی بود. باز رفت توی باغ. مشغول خوردن شد. تمام که شد کف دستهایش را رو به آسمان گرفت و گفت خدایا شکرت. عادتش بود. بعد از آب خوردن هم میگفت سلام بر لبان تشنه ات یا حسین.

فاطمه دعوایش کرد. آب خورده بود و بعد آه کشیده بود. عادت داشت. اما فاطمه میگفت به جای اینکه آه بکشی بگو سلام بر حسین. فاطمه میگفت تا حالا هزار دفعه این را گفته است، و علی نمیدانست هزار یعنی چند. همیشه یادش میرفت. مثل همیشه که یادش میرفت اول غذا خوردن بسم الله بگوید. از فاطمه شنیده بود که اگر بسم الله نگوید شیطان با او هم کاسه میشود و بعضی وقت ها که هرچه میخورد سیر نمیشود به خاطر همین است. از فاطمه خیلی چیزها شنیده بود. فاطمه خیلی چیزها میدانست. بیشتر آنها را هم از ملای دهشان یاد گرفته بود. دهی که کودکی اش را از او گرفته بود. دهی که جوانی اش را تباه کرده بود. علی به جز فاطمه کسی را نداشت و فاطمه به جز علی.

با اینکه بسم الله گفته بود باز هم گرسنه بود. پا شد. نمیدانست باید چکار کند. نه میدانست امروز چندم ماه است و نه چندم هفته. روزی بود مثل روزهای دیگر و او باید میگذراندش، مثل روزهای دیگر. شب ها را بیشتر دوست داشت. نه، درستش این است که از شب ها کمتر بدش می آمد. شب که بود، نه کسی او را میدید و نه او کسی را. بدش میآمد وقتی که از جلوی مردی رد میشد و او سرش را تکان میداد، یا وقتی که از جلوی زنی رد میشد و او دماغش را میگرفت. آنوقت ها بود که دلش میخواست سرهای همه شان را بکوبد به دیوار و دماغهای همه شان را بشکند. اما تا حالا، فقط سر خودش را به دیوار کوبیده بود و دماغ خودش را شکسته بود. وقتی که آرام سرش را به دیوار میزد حس خوبی داشت و آرام میشد، اما یکباره چشمهایش را میبست و دندانهایش را تا جایی که میتوانست به هم فشار میداد و سرش را عقب میبرد و محکم میکوبید به دیوار، انگار که بخواهد دیوار را بشکند، اما همیشه سر خودش میشکست. وقتی خون میدید، دوباره آرام میشد.

هر وقت گریه میکرد، سرش را محکم میزد به زمین. فاطمه هم سریع میدوید و بغلش میکرد. یک بار وقتی که از جلوی بساط دستفروش رد میشدند، چشمش به چند تا تیله افتاد و دلش خواست، اما فاطمه برایش نخرید، پول نداشت که بخرد. و او گریه کرد. تا جایی که میتوانست گریه کرد. فاطمه هم دستش را محکم گرفت و تا خانه کشید آوردش. خودش را روی زمین انداخت و مثل همیشه سرش را به زمین زد و گریه کرد. فاطمه کلافه شده بود و محل نگذاشت. چشمهایش را بست و دندانهایش را تا جایی که میتوانست به هم فشار داد و سرش را عقب برد و محکم زد به زمین. زمین از سرش سفت تر بود و مثل طبل صدا کرد. سرش داغ شد. فاطمه صدا را که شنید برگشت و نگاهش افتاد به علی که دیگر گریه نمیکرد، ولی خون و اشک با هم یکی شده و صورتش را پوشانده بود. فاطمه خون را که دید، رنگش پرید و علی خون را که دید، آرام شد.

باید لواشک میخرید اما، پول نداشت که بخرد. دوباره باید همه چیز را از اول شروع میکرد. دیشب که از مترو برمیگشت، جلوش را بستند و هرچه را که داشت و نداشت به زور گرفتند و بردند. هم پول لواشک هایی که از صبح فروخته بود را گرفتند، هم بقیه ی لواشک ها را. پنج نفر بودند. تا حالا ندیده بودشان. یک نفره حریفشان نمیشد. نزدیک بود قمه ی یکی شان بخورد به شکمش، اما به خیر گذشت و کوتاه آمد. از دیشب تا حالا هرچی فحش بلد بود بهشان داده بود، اما فحش که پول نمیشد. باز باید میرفت و لواشک نسیه میگرفت تا ببرد بفروشد، اما معلوم نبود که ایندفعه هم بهش بدهند یا نه. خوشش نمی آمد به کسی رو بیاندازد، ولی مجبور بود و هرچه بود، از گرسنگی بهتر بود.

داشت با بچه های دیگر تیله بازی میکرد که ناگهان سر و کله شان پیدا شد. همه پا گذاشتند به فرار. هرکسی به سمتی رفت. پنج نفر بودند. تا حالا ندیده بودشان. یک نفره حریفشان نمیشد. داشت فرار میکرد که یکی از آن طالب ها آمد سمتش. قلبش داشت از ترس می ایستاد. دوید به طرف خرابه هایی که آن اطراف کم نبودند. هرطور که شده خودش را به بالای بام یکی از خانه ها رساند. از روی بام خانه ها میپرید و جلو میرفت. به بام آخرین خانه که رسید، مجبور بود بپرد پایین و پرید. پایش که به زمین رسید، قوزک پایش بدجوری تیر کشید. انگار که راستی تیر خورده باشد. چشمهایش را بست و ته دل ناله ی بلندی کرد که صدایش بیرون نیامد. وقت ماندن نبود. به سختی بلند شد و لنگ لنگان به دویدن ادامه داد. کمی که رفت پشت سرش را نگاه کرد. از طالب خبری نبود. مدتها بود که بیخیال پسرک شده بود.

از پله های مترو که پایین می رفت، قوزک پایش تیر می کشید. صبح بود و نگهبان نبود. از لای گیت نیمه باز گذشت. کار همیشگی اش بود. لاغری اش اینجا به دردش میخورد. منتظر شد تا قطار بیاید. ایستگاه خلوت بود، انگار زندگی هنوز شروع نشده بود. قطار با کلی سر و صدا پیدایش شد و درست جلوش ایستاد. داخل شد. نصف صندلی ها خالی بود، اما ننشست. با خودش عهد کرده بود که هیچوقت توی قطار یا اتوبوس ننشیند، نه به خاطر اینکه بقیه اکراه داشتند کنارش بنشینند، و نه به خاطر اینکه هرکس که کنارش مینشست، خودش را تا جایی که میتوانست جمع میکرد تا بهش نخورد، نه، به خاطر اینها نبود. به خاطر آن دوتا جوانی بود که آن روز اذیتش کردند. اولش بین خودشان میگفتند افغانی، افغانی، و هی میزدند زیر خنده. او اما محل نمیگذاشت تا اینکه یکی شان کفری شد و گفت پاشو، مترو مال شماها نیست، برگرد کشور خودت افغانی. و دستش را گرفت کشید. نمیدانست باید چکار کند. داشت از خجالت میمرد، همیشه از خجالت میمرد، اما ایندفعه خیلی فرق میکرد. بلند شد. چیزی نگفت. حس کرد چیزی گلویش را محکم فشار میدهد. بغضش را خورد. این تنها چیزی بود که آن روز میخورد. اولین ایستگاهی که قطار ایستاد پیاده شد. آن شب آنقدر سرش را محکم به دیوار زد که تا صبح خونش بند نیامد.

بهش گفت پاشو، اینجا نشین. از آن خشکه مذهبی های دو آتشه بود. از تعجب خشکش زده بود. گفت چرا؟ و در جواب لگدی نثارش شد. داشت از خجالت میمرد. از بین آنهمه بچه چرا فقط او را بیرون میانداخت؟ چیزی به گلویش چنگ زد. به طرف در دوید. هنوز بچه تر از آن بود که بتواند بغضش را بخورد. نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد. همانطور که از در خارج میشد شنید که آخر حاج آقا، نطفه اش حرام است. مسجد جای حرامزاده نیست.

خانه ی مراد، دیوار به دیوار مسجد بود. گفت این آخرین باریست که جنس نسیه میدهد. دروغ میگفت. تا حالا چند دفعه همین را گفته بود. مرد خوبی بود. به همشهری هایش زیاد کمک میکرد، ولی بهشان رو نمیداد. لواشک ها را که گرفت، نیشش تا بناگوش باز شد. ارزشش را داشت که اینهمه راه تا شهر ری بیاید. چقدر دلش میخواست یکی از آن بسته ها را باز کند و به هرکسی که میدید یکی بدهد. بعد فکر کرد که نه، بهتر است فقط به بچه ها بدهد. اینجوری میتوانست دل بچه های بیشتری را شاد کند. به این چیزها فکر میکرد و میدانست که باید به این چیزها فقط فکر کند، فقط فکر.

گفت این آخرین باریست که جنس نسیه میدهد. دروغ میگفت. هر دفعه که این را میگفت فاطمه میپرید وسط حرفش که به خدا الان پول تو دست و بالم نیست، اول فرصت که پول گیرم آمد حسابم را تصفیه میکنم. به فاطمه نگاه کرد. با اینکه آفتاب سوخته بود، به خوبی میشد فهمید که صورتش از خجالت گل انداخته. سرخ که میشد خوشکلتر مینمود. به خانه که رسیدند فاطمه چیزی را از زیر چادرش در آورد و داد دستش. لواشک را که گرفت، نیشش تا بناگوش باز شد. دوید سمت کوچه تا لواشکش را با بچه های دیگر سهیم شود. به هرکسی تکه ای داد. به خودش نرسید. گریه اش گرفت، ولی خندید. راضی بود.

راضی بود. فکر میکرد امروز پول خوبی در می آورد. تا اینهمه راه از خانه ی مراد بیاید مترو، کلی طول کشید. مترو شلوغ شلوغ بود. مثل همیشه پشت سر یکی راه افتاد و خواست از گیت رد شود که اینبار کارمند مترو مچش را گرفت. پیرمرد زرنگی بود، حواسش شش دانگ به همه جا و همه چیز بود. -های پسرک، بیا اینجا ببینم. رفت. سرش را پایین انداخت و خودش را به موش مردگی زد. البته لازم نبود، قیافه اش به اندازه ی کافی شبیه موش مرده بود. -برو، از این به بعد بلیت بگیر. به خیر گذشت. خندید. برگشت و تا جایگاه دوید. پیرمرد زرنگ و مهربانی بود. خودش تا حالا چند بار دیده بود که آدم ها را یواشکی راه میدهد تو. این یکی فکر نمیکرد آنجا ارث پدرش است.

فکر میکرد آنجا ارث پدرش است. با آن قد دراز و چشمهای پف کرده اش، همیشه قلدر بازی در می آورد. یکی نبود بهش بگوید اگر مرد است برود سر به سر هم سن و سالهای خودش بگذارد. همیشه میآمد و بازی بچه ها را به هم میزد و توپشان را میگرفت. توپی که از چند تکه پارچه و پیرهن یکی دو تا از بچه ها درست شده بود. میگفت بروید جای دیگری بازی کنید، اینجا منطقه ی من است. تا حالا یکی دو تا از بچه ها را هم حسابی کتک زده بود. همه ازش بدشان میآمد. همه ازش میترسیدند. ایندفعه دیگر نتوانست تحمل کند. داد زد مگر اینجا ارث پدرت است؟ مشتی به شکمش خورد. نه، اینجا ارث پدر تو است. نمیدانست از مشتی که خورد گریه اش گرفت یا از حرفی که شنید.

با آن قد دراز و چشمهای پف کرده اش زل زده بود به لواشک ها. علی چیزی نگفت. ایستگاه اول بود و قطار هنوز پر نشده بود. صبر کرد تا از ایستگاه بعدی شروع کند. همانطور که ایستاده بود چشمش افتاد به دختر جوانی که کنار پسر جوانی نشسته بود. پسر، مثل همه ی پسرهایی که کنار دخترند، خوش تیپ بود و دختر، مثل همه ی دخترهایی که کنار پسرند، خوشکل. از آنجا که نشسته بود، نمیشنید که چه میگفتند، اما میدانست که چیز خاصی نمیگویند. پسر یا از خودش تعریف میکرد یا از دختر، و به هر حال دروغ میگفت. دختر یا میگفت که دیروز چه خریده، یا دوستانش دیروز چه خریده اند، و به هر حال، بیشتر از آن چیزی که خریده بود، افاده میفروخت. اینها را از آنموقع که فال میفروخت میدانست.

گفت بیا فالت بگیرم. جلو رفت. زن دستش را گرفت و کف دستش را به دقت نگاه کرد. بعد نگاهی به صورتش انداخت: پیشانی ات بلند است. بخت بلندی داری. چشمهایت به هرکه بخواهی نفوذ میکند. اما دهانت را نگه دار که جز حق نگویی. کف دستت را ببین، این دو تا خط را میبینی که به هم میرسند؟ یکی شان خط دنیاست و آن یکی آخرت. ببین چه دیر به هم میرسند، عمر طولانی داری. کف دست چپت نوشته چند؟ سواد نداشت. خود زن ادامه داد: هشتاد و یک. حالا دست راستت را بیاور. اینجا نوشته چند؟ با خودش گفت چرا نمیفهمد خواندن بلد نیستم؟ -هیجده. حالا هیجده را از هشتاد و یک کم کن. میشود چند؟ داشت عصبانی میشد. -شصت و سه. که سن رسول الله است. قدرت خدا را میبینی؟ معجزه از این بالاتر؟ حالا دخترم تو بیا. بیا فالت بگیرم. و به فاطمه اشاره کرد. فاطمه زیر بار نرفت. همه میدانستند فاطمه بختش سیاه است. این که دیگر فال گرفتن نمیخواست.

نگاهش را از کف دستش گرفت و به جمعیت انداخت. وقتش بود. شروع کرد به داد زدن: لواشکهای ترش و خوشمزه بسته ای هزار. با طعمهای سیب، انار، زردآلو، بسته ای هزار. و همین دیالوگ را دوباره تکرار کرد. دوباره، دوباره، دوباره. میدانست که باید همین را آنقدر تکرار کند تا دیگر نه رمقی بماند، نه مسافری. همه جور آدم توی مترو بود. از آدم های سفید، تا آدم های سیاه. از آدم های تمیز و اتو کشیده گرفته تا آدم هایی مثل خودش. از بچه ای که دیروز چشمهایش را باز کرده تا پیری که فردا چشمهایش را میبندند. پیرمرد سفید پوش و سفید مویی وارد کوپه شد. صدای نخراشیده ی مردی اعلام کرد: جوانمرد قصاب.

برای بار هزارم بود که میشنید. شب جمعه بود و قصاب حسن نذری داده بود. مثل همیشه، به نام جوانمرد قصاب. کم بود، ولی غنیمت بود. و حالا داشت قصه اش را میگفت: -اینبار هم، مثل همه ی هزار بار قبل- کنیزی از جوانمرد قصاب گوشت میخواست، اما به هر گوشتی که جوانمرد به او میداد راضی نمیشد. جوانمرد هم خشمگین شد و پول را پس داد. کنیزک که از ملامت و آزار آقای خود میترسید، شروع کرد به گریه کردن. شاه مردان، علی ابن ابیطالب، که از آنجا می‌گذشت مشکل کنیز را دریافت و به جوانمرد گفت که به کنیز گوشت بدهد. جوانمرد که علی را نمی‌شناخت، دست خود را به علامت امتناع از قبول فرمان آن حضرت تکان داد. -قصاب حسن همیشه اینجا مکثی طولانی میکرد و سرش را تکان میداد- پس از آنکه حضرت رفت، قنبر به جوانمرد گفت تو شاه مردان را نشناختی؟ -و اینجا صورت قصاب حسن سرخ میشد- جوانمرد -مثل همه ی هزار بار پیش- دو چشم خود را با کارد بیرون آورد و دست خود را با ساطور از تن جدا کرد. -چشمهای همه برای هزارمین بار گرد میشد- و به قنبر گفت که او را نزد علی‌علیه‌السلام ببرد. حضرت‌علی فرمود چشمان و دست وی را در موضع خود بنهند، سپس فاتحه‌ای خواند و بر جوانمرد دمید، فوراً چشمان و دست او درست شد. -و همه آهی از سر آسودگی میکشیدند، مثل هزار بار پیش-

آهی کشید. نه از سر آسودگی، که از روی خستگی. برای هزارمین بار جمله ای که ورد زبانش شده بود را تکرار می کرد. ظهر بود و جا برای سوزن انداختن نبود. حتی آنقدر جا نبود که نفسش بالا بیاید. ایستگاه امام بود. قطار که نگه داشت پیاده شد. یعنی پیاده اش کردند. داخل جمعیت گیر کرده بود و سیل، بردش. چشمش به ساعت افتاد. درست سیزده و پنجاه و هفت بود. یخ کرد. چند تا مامور، انتظارش را میکشیدند. از دو چیز خیلی می ترسید، و باید می ترسید. یکی مامورهای ایستگاه متروی امام، یکی مامورهای کمیته ی امداد امام. نمیدانست که دستفروشی جرم است یا نه، اما میدانست که اگر گیر بیفتد، لواشک هایش را که میگیرند هیچ، برش میگردانند افغانستان. از همشهریهایش شنیده بود. بد و بیراه هایی که مثل نقل و نبات نثارش میشد اهمیتی نداشت. خودش دیگر باور کرده بود که همه ی مشکلات کشور، از گرانی گرفته تا بیکاری و نا امنی، همه تقصیر اوست. به این چیزها فکر میکرد و خودش هم نفهمید که چطور فرار کرد.

جا برای سوزن انداختن نبود. خودش که هیچ، نفسش هم گیر افتاده بود و بالا نمی آمد. او بود و فاطمه بود و ده بیست تا بچه ی پنج شش ساله مثل خودش، و ده بیست تا زن بیست بیست و پنج ساله مثل فاطمه، همه پشت یک خاور. فاطمه، مثل همه ی زن های دیگر، همه ی طلاهایش را فروخته بود و پولش را داده بود به مردی که حالا رانندگی میکرد، تا از مرز ردشان کند. وکرد. همه میدانستند چهار تا از زن ها، برای جور کردن پول، خودشان را هم فروخته اند، اما هیچکس نمیخواست به رویشان بیآورد، هیچکس نمیخواست سرزنششان کند، هیچکس نمیخواست تف به رویشان بیاندازد، هیچکس نمیخواست سنگسارشان کند.

خاوری با سرعت از جلوش گذشت و نزدیک بود او را هم ببرد. آنطرف بزرگراه، همان باغی بود که شب ها آنجا میهمان میشد. دوباره سر و کله شان پیدا شد. سر و کله ی هر پنج تاشان. همان دیشبی ها بودند. پول زیر زبانشان و لواشکها در دهانشان مزه کرده بود. ایندفعه نه. نمیخواست بگذارد این لاشخورها پولهایی را که به زحمت به دست آورده، به راحتی صاحب شوند. بعد از اینکه چندتا فحش ناموس شنید و نه پول ها را داد و نه لواشک ها را، به طرفش هجوم بردند. میدانست که میتواند فرار کند، اما خسته بود. خسته بود از یک عمر فرار کردن. از جنگ فرار کرده بود، از نگاه دیگران فرار کرده بود، از دست مامور های ایستگاه و کمیته ی امام فرار کرده بود، بس بود. فرار بس بود. ایستاد. سیلی اول را که خورد حتی آخ هم نگفت، با مشت دومی دماغش خورد شد، لگد سوم دنده اش را شکست، چاقوی چهارمی، شکمش را پاره کرد و میله ی پنجمی سرش را شکافت. ترسیده بودند. نه پولها را برداشتند، نه لواشک ها را. حالا آنها بودند که فرار میکردند. روی زمین مچاله شده بود. همانطور که سرش را بالا آوره بود و فرارشان را میدید، خون جلوی چشمهایش را گرفت. خون را که دید آرام شد. خندید. پولهای توی جیبش را با دست خون آلودش لمس کرد. چقدر دلش میخواست که با این پولها برای فاطمه یک شاخه گل بخرد. میدانست که تا حالا هیچکس برای فاطمه گل نخریده، و هیچکس هم نخواهد خرید. برای همین هم میخواست فردا صبح یک شاخه گل سرخ، درست مثل صورت فاطمه وقتی که سرخ میشد، بخرد و ببرد سر قبرش. درد نمیکشید، همه ی عمر درد کشیده بود. خوابش میآمد. خوابید.




  • قصه ها

آخرین مطالب

» خلاصه ( جمعه سی و یکم خرداد 1392 )
» گریه کن ( جمعه بیستم اردیبهشت 1392 )
» کارتونهای دیروز، واقعیتهای امروز ( پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 )
» اختلالات روانی ( سه شنبه هفدهم بهمن 1391 )
» من ایدز دارم ( دوشنبه بیستم آذر 1391 )
» بیشتر از پنجاه، کمتر از صد ( سه شنبه چهاردهم آذر 1391 )
» اعتراضِ مردانه ی دختری کوچک ( چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 )
» روانکاویِ جنسیت ( جمعه پنجم آبان 1391 )
» علی ( شنبه بیست و دوم مهر 1391 )
» روی سطح شهر ( شنبه هشتم مهر 1391 )
» شازده کوچولوی من ( یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 )
» با من بگو ( چهارشنبه چهارم مرداد 1391 )